)____files/2cwwsnn.jpg)
نه بیکارم
و نه ولگرد
به دنبال آرامش می گردم
به دنبال آغوشی گرم
همین جا ، به دنبال خلوتی برای جسم خسته ام !
به دور از هیاهوی بیگانه
کنج دلی و یا همین جا
کنار همین دیوار سرد
آری کنار همان ترک دیوار
همین خلوت برایم کافیست
خسته ام ......
به دنبال مرگ رفتم ، اما مرا نپذیرفت
فقط با امیدی مبهم و کاذب
مرا به ادامه فرا خواند .......
اما من از ادامه بیزارم ، به انتها فکر می کنم و پایان
انسان حقیر و خسته ای بیش نیستم ....
خانه ابدی
آری ، همان یک وجب جا در زیر خاک برایم کافیست
برای آرامشی ابدی
صندوقچه کهنه قلبم لبریز است
دیگر توان ندارد
دیگر تحمل کردن برایش دشوار است
نمی دانم این سنگ صبور
چقدر توان مقابله دارد
من که جز همین سنگ صبور
همدمی ندارم
..........::::::محکوم به تنهایی::::::..........
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط شــــــــــادی در شنبه 10 مرداد1388 ساعت 1:52 موضوع دلتنگی | لینک ثابت
بی بهونه می باره
به کسی توجه نميکنه
از کسی خجالت نميکشه
می باره و می باره و می باره
اينقدر می باره تا آبی بشه
کاش
کاش می شد مثل آسمون بود
کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا
بالاخره آفتابی بشی
بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده
انگار نه انگار که غمی بوده
همه چيز فراموشت بشه... ! کاش می شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط شــــــــــادی در یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 5:46 موضوع دلتنگی | لینک ثابت
نوشته شده توسط شــــــــــادی در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 6:27 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه ي شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست؟
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود
خود اوهم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
...چون ندارد خبر از خود که خداست
نوشته شده توسط شــــــــــادی در شنبه 9 خرداد1388 ساعت 14:40 موضوع دلتنگی | لینک ثابت
نوشته شده توسط شــــــــــادی در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت 18:38 موضوع معنوی | لینک ثابت
زندگي
زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.....
نوشته شده توسط شــــــــــادی در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 13:23 موضوع درد دل | لینک ثابت
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
زلال كه باشى، آسمان در توست
نوشته شده توسط شــــــــــادی در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 17:58 موضوع عارفانه | لینک ثابت
زمان تولد ... زمان مرگ
زمان کاشت ... زمان برداشت
زمان کشتن ... زمان درمان کردن
زمان ویران کردن ... زمان ساختن
زمان گریستن ... زمان خندیدن
زمان زمزمه کردن ... زمان رقصیدن
زمان پرتاب سنگ ... زمان برداشتن سنگ
زمان به آغوش کشیدن ... زمان جدا شدن
زمان یافتن ... زمان گم کردن
زمان نگه داشتن ... زمان انداختن
زمان دریدن ... زمان دوختن
زمان سکوت ... زمان حرف زدن
زمان جنگ ... زمان صلح
زمان عاشق شدن ... زمان متنفّر شدن
نوشته شده توسط شــــــــــادی در سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 11:39 موضوع عارفانه | لینک ثابت
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»
نوشته شده توسط شــــــــــادی در شنبه 22 فروردین1388 ساعت 18:22 موضوع معنوی | لینک ثابت
به قدر فهم تو کوچک می شود!
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان. اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود میاید، و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزن دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود.......
پدر می شود، یتیمان را برادر می شود محتاجان برادری را، همسر می شود بی همسر
ماندگان را ، طفل می شود عقیمان را، امید می شود نا امیدان را، راه می شود گم گشتگان را، نور می شود در تاریکی ماندگان را، شمشیر می شود رزمند گان را، عصا می شود پیران را، عشق می شود محتاجان به عشق را.......
خداوند همه چیز می شود همه کس را!
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوئید قلب هایتان را از هر احساس ناروا! و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار.....
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ،ناراستی ها، نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفری شما، با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند و بر بند تاب با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند..........
مگر از زندگی چه می خواهید؟؟؟؟؟؟
که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید؟
قلب هایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می پرد و در دور........ بی اعتنا به حقیراند در روح.
کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می پرد و سنگین. جز به مردار به هیچ چیز نمی اند یشد.
برای عاشق، ناب ترین،شور است و زندگی و نشاط
برای لاشخور،خوبترین، جسذی است متلاشی.......
نوشته شده توسط شــــــــــادی در دوشنبه 3 فروردین1388 ساعت 7:50 موضوع معنوی | لینک ثابت
نمی دونم کجا رفتم
نمی دونم دلم چی شد
.......................درست تو بدترین لحظه
...............................................................ببین کی عاشق کی شد
فقط حرفامو باور کن
..................................تقاص حسّ تو کم نیست
بمون ای مرد من با من
....................................................مگه دوست تو آدم نیست
من از آغاز این قصه
ازت چیزی نفهمیدم
............................................نمی دونم چرا حالا ؟؟؟
چرا اینجا تو رو دیدم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقد دیوونگی دارم
................................................تمام قلبم آشوبه
تو آرومی نمی دونی
............................چقد دیوونگی خوبه
تمام قصه بازی بود
تموم شد،..................................... هیچ رازی نیست
کسی که رو به روشی تو
.....................از اینجا یار بازی نیست
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سوگند رو ساختیم" تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم
"
با سوگند شروع میکنیم "با امید ادامه میدیم "و ارزو داریم با وصال ختم شود.
سوگند میخوریم "به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم"
که لحظه ای از" یاد یکدیگر غافل نباشیم که دوست داشتن را از یاد نبریم "
و با امدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم
نوشته شده توسط شــــــــــادی در دوشنبه 3 فروردین1388 ساعت 7:43 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
زمان ،
چون باد در گذر است.
تو نمی توانی آن را ماندگارسازی
امّا ،
می توانی در آن ماندگار شوی
پس، بکوش برای ماندگار شدن
زیرا :
زندگی برای مردن نیست . ![]()

نوشته شده توسط شــــــــــادی در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 8:27 موضوع درد دل | لینک ثابت
كاش ميشد كه نرفت تا بمانيم بسازيم خانه اي با گل دل
كشور عشق كجاست صحبت از رفتن و بيزاري نيست پاي رفتن لنگ است
حاصل ما اين است
كاش ميشد كه نرفت
تا زمين را دوشيد
و اسمان را بوسيد
***************
تا به كي واسه يه لحظه زندگي رو فاني كردن
واسه يه عشق دو روزه تا ابد ناداني كردن
تا به كي امروزها را به فردا فروختن
تا به كي واسه هميشه تو پشيموني ها سوختن
*******
بگذار تا بگريم و باراني ات كنم/ مانند قبل دچار پشيماني ات كنم
خاتون قصه ي شب بگذار ازاين به بعد/ در لابه لاي غزلهام زنداني ات كنم
خاتون بيا و بهانه نكن اين راه دور را/مي خواهم از انار و عشق مهماني ات كنم
ديگر نپرس و نگو چرا گفته ام بيا/اصلاَ به اين دليل كه طوفاني ات كنم
شعرم تمام شد حالا تو حرف بزن كه من/گوش به نغمه هاي خراساني ات كنم
*******
دلبستگي ما چو از آغاز غلط بود
چون هر قدمي در ره ما باز غلط بود
دوري تو از من که غلط نيست درست ا ست
نزديکي آن مجتمع ناز غلط بود
استادگي ما پي مقصود مقدس
جان دادن مجنون سرافراز غلط بود
آن عشوه غلط بود،آن ناز غلط بود
هر معني آن چشمه غماز غلط بود
*******
خشکيد ميان ما سلامي که گذشت
افسانه آخرين پيامي که گذشت
فرداست که بسته مي شود تنگ غروب
پرونده ي عشق ناتمامي که گذشت
*****
غربت ديرينه ام را با تو قسمت می کنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
برايت آسمانی خواهم کشيد...
پر از ستاره های هميشه نورانی...
تو در کنار من روی ابرها
من غرق آنهمه مهربانی
نوشته شده توسط شــــــــــادی در چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 5:57 موضوع درد دل | لینک ثابت
گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ. حرفهایت در هم و بر هم می شوند. شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را .... اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!! نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی. نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ، نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند.... فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!! زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست
****
به دریا شکوه بردم از شب دشت وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت به هر موجی که می گفتم غم خویش سری می زد به سنگ و باز می گشت
*****
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي..............
*****************************************
زندگی کن !
دو روز مانده به پایان جهان ; تازه فهمیدهیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز باقی مانده بود . پریشان شد , آشفته و عصبانی نزد حدا رفت تا روزهای بیشتری را از او بگیرد . داد زد و بد وبیراه گفت , خدا سکوت کرد ! فریاد زد و جال و جنجال به پا کرد , خدا سکوت کرد ! دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ! لابه لای هق هقش گفت : اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد ؟! خدا گفت : آن کسی که لذت یک روز زیستن را تجربه کند , گویی هزار سال زیسته است و آن کسی که امروزش را نمی یابد , هزار سال هم به کارش نمی آید . آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو وزندگی کن ! او مات و مبهوت به زندگی که میان دستانش بود نگریست . می ترسید راه برود , می ترسید حرکت کند , می ترسید زندگی از میان انگشتانش بریزد . قدری ایستاد وآن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید . زندگی را نوشید . زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند بال بزند , می تواند تا ته خورشید برود . او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد . زمینی را مالک نشد اما , در آن یک روز دست بر پوست درخت کشید , روی چمن خوابید , کفش دوزکی را تماشا کرد و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد .برای آن هایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همن یک روز سرشار شد و بخشید ; عاشق شد و عبور کرد و تمام شد ... او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود ...
نوشته شده توسط شــــــــــادی در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 1:14 موضوع درد دل | لینک ثابت
السلام عليك يا أباعبدالله
وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا
سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم
السلام علي الحسين
وعلى علي بن الحسين
وعلى أولاد الحسين
وعلى أصحاب الحسين
-------------------------------------------
بر گوش جانم می سرد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
منم نواده ي هاجر که پيش چشم ترم
به مذبح آمده اين بار هر دو تا پسرم
دو تا کبوتر من قابل ضريح تو نيست
اگر به خاک مي افتند هم فداي حرم
-----------------------------------------------
چشمي كه در بهشت تو گريان نمي شود
بايد حواله داد به دست جهنمش
هر که غمت را خرید، عشرت عالم فروخت
با خبران غمت بی خبر از عالمند
گشت چو در کربلا، رایت عشقت بلند
خیل ملک در رکوع پیش لوایت خمند
نوشته شده توسط شــــــــــادی در سه شنبه 17 دی1387 ساعت 3:56 موضوع عارفانه | لینک ثابت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش میخورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه خود یاد آرد..!!!
آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
*******************
نوشته شده توسط شــــــــــادی در جمعه 22 آذر1387 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت
الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست....
/4ff5.jpg)
- زنده بودن را با بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.
- در شگفتم که سلام آغاز دیدار است ، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معنیست که پایان نماز آغاز دیدار است.
- وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.
- دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.
- اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.
- اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.
- وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.
- اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري.
- به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.
نوشته شده توسط شــــــــــادی در جمعه 22 شهریور1387 ساعت 5:57 موضوع دلتنگی | لینک ثابت
به موت قسم که خوب نیست، عشقو تو سینه کشتن
رو ورقای کاغذ، فقط از تو نوشتم
تورو تو خلوته دل، بی همزبون گذاشتن، صاحبه دنیا بودم، اما تورو نداشتم
خبر نداری گل کرد، بوته خشک مرده، گل داده جون گرفته بوت به تنش که خورده
گل داده جون گرفته بوت به تنش که خورده
تو این غمه دربه دری، که از همه بی خبری
تو این روزای بی کسی، مگه تو بدادم برسی
خبر نداری گل کرد، خبر نداری گل کرد، بوته خشک مرده ،گل داده جون گرفته بوت به تنش که خورده
گل داده جون گرفته بوت به تنش که خورده
ساده مي گم عزيزم
دل بريدن ساده نيست
چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست
از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ام
ناله هاي ابر را هر شب شنيدن ساده نيست
قلب تو پر بود از ماه و هزاران پنجره
ماه را از پشت يک ديوار هم ديدن ساده نيست
بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب
طعم تلخ اين جدايي را چشيدن ساده نيست
باز هم آمده بهار اما هوا افسرده است
آه از دست زمستان هم رهيدن ساده نيست
قلب من آتش گرفت از دوريت
باران من 
از دل آتش سوزان هم پريدن ساده نيست
*************************************************************
زندگی به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست،
بوسیدن قول ماندن نیست،
و عشق ، هرگز ضمانت تنها نشدن نیست..
نوشته شده توسط شــــــــــادی در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 20:32 موضوع دلتنگی | لینک ثابت
شبي از روي مستي مي گذشتم از دم ويرانه اي
به ناگه چشم مستم خيره شد بر خانه اي
لنگ لنگان پيش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان دیدم صحنه ی دیوانه ای
پدری کور و عليل - مادري مات و مبهوت - پسرک از سوزسرما دندان به لب...
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي !!
زان پس لعنت فرستادم به خود تا دگر مست نروم سوي هر کاشانه اي!
تا نبینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
نوشته شده توسط شــــــــــادی در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 1:20 موضوع معنوی | لینک ثابت
نوشته شده توسط شــــــــــادی در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
.....:::: در ابتدا ؟؟؟::::.....
ّّّّّّّّّّّّّ""" کاش میـــــــــشد مثل بارون بــــــود """"
++_""برای آنی ++_""
ّّّّ به چه امید بسته ام ّّّّ
ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥____آفریـــــــــــــنـــــــــــــش_____♥ ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥
×××__--__-__-زندگي___-_--___----_-×//×××
×__--___نلسون ماندلا×__--__-__-×
××× تـــولــــــدی دوبـــــــاره ×××
×××((__کلبــــــــــــــــه کوچــــــــــــــــــــــک__))×××
----------------------------------
درباره وبلاگ

در میان دلتنگی و تنهایی جوانه زد
از همان جوانه در مکتب زندگی آموخت از عشق بپرهیزد
برای خود حصاری از خار ساخت و از هراس عشق خود را در پشت خارهایش نهان کرد
او در میان خارها و دستهای خونین
و تکه پاره ی دیگران گرد او
گریان بود و همه او را به نام وحشی فریاد می زدنند
وحشی نبود خویی وحشی داشت اما هیچکس او را آنگونه که باید نشناخت
ماند و ماندم با او
که همان گل وحشی منم
و در این کویر خشک بی حسی با او تنها مانده ام
من و او با خارهایش از عشق گریزانیم!
حال نازنینی که به اینجا قدم نهادی
با کلماتت مرا سیراب کن
تنهایم مگذار
........
تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست
این قدر نپرسید کجا رفت و که آمد!!
اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY