زمان تولد ... زمان مرگ
زمان کاشت ... زمان برداشت
زمان کشتن ... زمان درمان کردن
زمان ویران کردن ... زمان ساختن
زمان گریستن ... زمان خندیدن
زمان زمزمه کردن ... زمان رقصیدن
زمان پرتاب سنگ ... زمان برداشتن سنگ
زمان به آغوش کشیدن ... زمان جدا شدن
زمان یافتن ... زمان گم کردن
زمان نگه داشتن ... زمان انداختن
زمان دریدن ... زمان دوختن
زمان سکوت ... زمان حرف زدن
زمان جنگ ... زمان صلح
زمان عاشق شدن ... زمان متنفّر شدن
نوشته شده توسط شــــــــــادی در سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 11:39 موضوع عارفانه | لینک ثابت
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»
نوشته شده توسط شــــــــــادی در شنبه 22 فروردین1388 ساعت 18:22 موضوع معنوی | لینک ثابت
به قدر فهم تو کوچک می شود!
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان. اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود میاید، و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزن دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود.......
پدر می شود، یتیمان را برادر می شود محتاجان برادری را، همسر می شود بی همسر
ماندگان را ، طفل می شود عقیمان را، امید می شود نا امیدان را، راه می شود گم گشتگان را، نور می شود در تاریکی ماندگان را، شمشیر می شود رزمند گان را، عصا می شود پیران را، عشق می شود محتاجان به عشق را.......
خداوند همه چیز می شود همه کس را!
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوئید قلب هایتان را از هر احساس ناروا! و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار.....
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ،ناراستی ها، نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفری شما، با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند و بر بند تاب با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند..........
مگر از زندگی چه می خواهید؟؟؟؟؟؟
که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید؟
قلب هایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می پرد و در دور........ بی اعتنا به حقیراند در روح.
کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می پرد و سنگین. جز به مردار به هیچ چیز نمی اند یشد.
برای عاشق، ناب ترین،شور است و زندگی و نشاط
برای لاشخور،خوبترین، جسذی است متلاشی.......
نوشته شده توسط شــــــــــادی در دوشنبه 3 فروردین1388 ساعت 7:50 موضوع معنوی | لینک ثابت
نمی دونم کجا رفتم
نمی دونم دلم چی شد
.......................درست تو بدترین لحظه
...............................................................ببین کی عاشق کی شد
فقط حرفامو باور کن
..................................تقاص حسّ تو کم نیست
بمون ای مرد من با من
....................................................مگه دوست تو آدم نیست
من از آغاز این قصه
ازت چیزی نفهمیدم
............................................نمی دونم چرا حالا ؟؟؟
چرا اینجا تو رو دیدم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقد دیوونگی دارم
................................................تمام قلبم آشوبه
تو آرومی نمی دونی
............................چقد دیوونگی خوبه
تمام قصه بازی بود
تموم شد،..................................... هیچ رازی نیست
کسی که رو به روشی تو
.....................از اینجا یار بازی نیست
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سوگند رو ساختیم" تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم
"
با سوگند شروع میکنیم "با امید ادامه میدیم "و ارزو داریم با وصال ختم شود.
سوگند میخوریم "به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم"
که لحظه ای از" یاد یکدیگر غافل نباشیم که دوست داشتن را از یاد نبریم "
و با امدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم
نوشته شده توسط شــــــــــادی در دوشنبه 3 فروردین1388 ساعت 7:43 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است
.....:::: در ابتدا ؟؟؟::::.....
ّّّّّّّّّّّّّ""" کاش میـــــــــشد مثل بارون بــــــود """"
++_""برای آنی ++_""
ّّّّ به چه امید بسته ام ّّّّ
ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥____آفریـــــــــــــنـــــــــــــش_____♥ ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥ ღ ♥
×××__--__-__-زندگي___-_--___----_-×//×××
×__--___نلسون ماندلا×__--__-__-×
××× تـــولــــــدی دوبـــــــاره ×××
×××((__کلبــــــــــــــــه کوچــــــــــــــــــــــک__))×××
درباره وبلاگ

در میان دلتنگی و تنهایی جوانه زد
از همان جوانه در مکتب زندگی آموخت از عشق بپرهیزد
برای خود حصاری از خار ساخت و از هراس عشق خود را در پشت خارهایش نهان کرد
او در میان خارها و دستهای خونین
و تکه پاره ی دیگران گرد او
گریان بود و همه او را به نام وحشی فریاد می زدنند
وحشی نبود خویی وحشی داشت اما هیچکس او را آنگونه که باید نشناخت
ماند و ماندم با او
که همان گل وحشی منم
و در این کویر خشک بی حسی با او تنها مانده ام
من و او با خارهایش از عشق گریزانیم!
حال نازنینی که به اینجا قدم نهادی
با کلماتت مرا سیراب کن
تنهایم مگذار
........
تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست
این قدر نپرسید کجا رفت و که آمد!!
اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY